فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
567
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
بخاطر چيزى نسبت به خود يا كار يا دارائي خود گذشت كرد . الضُّحَى - [ ضحو ] : آفتاب ، برآمدن خورشيد ، بيان ؛ « ما بِكَلَامِه ضُحىً » : در گفتار او بيان مستدلَّى نيست . الضَّحَاء - [ ضحو ] : هنگام برآمدن روز . الضَّحَّاك - كسى كه بسيار مىخندد ، راه آشكار و روشن . الضَّحْضَاح - [ ضحضح ] : آب كم ، آب ته ماندهء جوى . ضَحْضَحَ - ضَحْضَحَةً [ ضحضح ] الأمرُ : امر آشكار شد ، - السَّرابُ : سراب درخشيد . الضَّحْضَح - [ ضحضح ] : آب كم . ضَحِكَ - - ضَحْكاً و ضِحْكاً و ضَحِكاً و ضِحِكاً : خنديد ، - مِنْه وَبِه وَعَلَيْه : او را مسخره و ريشخند كرد ، - الشَّيْبُ بِرَأسِه : در موى او سفيدى پديد آمد ، - الطريقُ : راه نمايان شد ، - تِ الأَرْضُ عَنِ النباتِ : زمين گياهها را رويانيد ، - ضَحَكاً الرَّجُلُ : آن مرد در شگفت شد . الضَّحْك - مص ، كَره - يخ ، دندان سپيد ، شكوفه ، عسل ، ميان راه ، شگفتى . الضُّحْكَة - آنكه مورد خندهء مردم قرار گيرد . الضُّحَكَة - آنكه بسيار مىخندد ، كسى كه بر مردم مىخندد . الضُّحُكَّة - بسيار خندان . ضَحَلَ - - ضَحْلًا الغديرُ : آب چاه كم شد ، - الْمَاءُ : آب كم شد . الضَّحْل - ج ضِحَال و أَضْحَال و ضُحُول : آب كمى كه بر روى زمين در عمقى كم باشد . الضَّحْو - [ ضحو ] : مص ، بلند شدن روز پس از برآمدن خورشيد . الضَّحْوَة - بلند شدن روز پس از برآمدن خورشيد . الضَّحُوك - ج ضُحُك : بسيار خندان ، آنكه لبخند زند و آنچه كه از راه آشكار باشد . گشاده رو ؛ « وَجْه ضَحُوك » : چهره اى خندان ، ميان راه . ضَحِيَ - - ضَحاً و ضَحَاءً [ ضحو ] : آفتاب گرفت ، آفتاب او را زد ، باز و نمايان شد ، - تِ الْلَّيْلَةُ : آن شب در آسمان ابرى نبود . الضَّحْيَاء - [ ضحو ] : مؤنث ( الأَضْحَى ) است . الضَّحْيَان - [ ضحو ] : آنكه پيش از ظهر غذا خورد . الضَّحْيَانَة - [ ضحو ] : مؤنث ( الضَّحْيَان ) است . الضَّحِيَّة - ج ضَحَايَا [ ضحو ] : هنگام برآمدن روز ، گوسفند قربانى ، ذبيحه . الضُّخَام - هر چيز بزرگى . ضَخُمَ - - ضَخَامَة و ضِخَماً : درشت و كلفت شد . ضَخَّمَ - تَضْخِيماً [ ضخم ] ه : او را درشت كرد . الضَّخْم - ج ضِخَام : هيكل درشت ، هر چيز بزرگى . الضَّخْمَة - مؤنث ( الضَّخْم ) است . ضَدَّ - - ضَدّاً [ ضدّ ] فلاناً في الخصومة : در دشمنى بر او چيره شد ، - ه عَنْ كَذا : او را از چيزى بازداشت و منصرف كرد . الضِّدّ - ج أَضْدَاد و ضِدّ [ ضدّ ] : مخالف ؛ « كَان عَلَى الضِّدّ مِنْ ذَلِكَ » : متناقض آن بود ، مانند و همسان ، دشمن . ضَرَّ - - ضَرّاً و ضُرّاً [ ضرّ ] فلاناً و بفلانٍ : به او زيان رسانيد ، - ه الَى كَذَا : او را وادار به كارى كرد . ضُرَّ - [ ضرّ ] بَصَرُه : بينائى خود را از دست داد . الضُّرّ - [ ضرّ ] : با داشتن همسر ازدواج نمودن ، - ج اضْرَار : زيان ، كمبود در چيزى ، سختى و تنگدستى و بد حالى . الضَّرّ - ج أَضْرار [ ضرّ ] : زيان - پديد آمدن كمبود در چيزى ، سختى و تنگدستى و پريشانى ، و در زبان متداول به معناى مورچه ريز مىباشد كه صحيح آن ( الذَّر ) است . الضِّرّ - ازدواج مجدد مرد با داشتن همسر . ضَرَّى - تَضْرِيَةً [ ضرو ] الكلبَ بالصيد : سگ را به گرفتن شكار برانگيخت . الضَّرَى - [ ضرو ] : مص ، سختى جنگ . الضَّرَاء - [ ضرو ] : به گونه اى ديگر درآمدن ، درخت پيچيده . الضَّرَّاء - [ ضرّ ] : سختى و تنگنائى ، قحطى و گرسنگى ، كمبود در نفسها و اموال . الضَّرَّاب - بسيار زننده ، - بالْعُود : آنكه بربط مىزند ؛ « ضَرَّابُ النشَّاب » : تيرانداز . الضَّرَّابَة - « ضَرَّابَةُ الناقوسِ » : ابزارى از آهن يا مس كه مسيحيان با آن ناقوس را بصدا در مىآورند . الضَّرَارَة - [ ضرّ ] : از دست دادن بينائى ، كم شدن اموال و افراد . الضِّرَام - روشن كردن آتش ، ريزهء هيزم ، زمين هموار و فراخ . الضِّرَامَة - هيزم كه افروخته شود و شعله ور گردد ، - ( ن ) : نام گياهى است بسان درخت پسته . الضَّرَاوَة - [ ضرو ] : مص ؛ « ضَرَاوَةُ الحربِ » : سختى و شدت جنگ . ضَرَبَ - - ضَرْباً ه : او را با شمشير يا عصا و مانند آن زد ، - العَدُوَّ بِقَنَابِل مَدَافِعِه او بِقَذَائِفه المُدَمِّرَةِ : بوسيله گلولهاى توپ و تفنگ بدشمن حمله ور شد ، - ه البردُ : سرما او را زد ، - ت العقربُ : عقرب گزيد ، - الدِّرْهَمَ : درهم سكَّه زد ، - الخاتَمَ : انگشترى ساخت ، - عَلَى الْمَكْتُوب : روى نامه را مهر زد ، - على الآلةِ الكاتبةِ : ماشين نويسى كرد ، - فى البوقِ : بوق زد ، - فِى الْمَاءِ : در آب شنا كرد ، - بِيَدِه : با دست خود اشاره كرد ، - بالقِداح : آتش زنه را گرداند و آتش روشن كرد ، - بِسَهْمٍ وَنَصِيبٍ فى : در چيزى شركت نمود ، - الشيءُ : آن چيز حركت كرد ، - العِرْقُ : رگ زد يا تكان خورد ، الجَرحُ او الضّرسُ : درد زخم يا درد دندان سخت شد ، - بَيْنَ الْقَومِ : ميان مردم فساد انداخت ، - الدّهرُ بَيْنَ الْقَومِ : زمانه يا روزگار ميان مردم جدائى انداخت ، - عَلَى يَدِه : بر روى دست او زد يا جلوى دست او را گرفت ، - القاضِي على يدِه : قاضى او را محجور نمود و از تصرف در مال خويش